Monday, November 02, 2009
● گناهکاردر مترو دیدمش. چهار روز بود که کلاه نمیگذاشتم. حق نداشتم کلاه بگذارم. هنوز میترسیدم و راحت نبودم. ترجیح میدادم در خانه بمانم ولی باید کار میکردم. یکی از قوانین مربوط به برداشتن کلاه همین بود: گناهکار حق مرخصی گرفتن و در خانه ماندن را ندارد؛ در صورت بیماری باید به بیمارستان مراجعه و آنجا بستری شود. کمکم داشتم به نگاههای نگران مردم و فرارشان از نگاه خودم عادت میکردم: به من زل میزدند، نگاهشان را حس میکردم ولی به محض اینکه نگاهشان میکردم سرشان را برمیگرداندند. او زیبا بود. اول ندیدمش، او من را دیده بود و زل زده بود به من. نگاهش را حس کردم و به طرفش برگشتم. از دیدن زیبائیش جا خوردم و فراموش کردم کلاه ندارم. لبخند زد. لبخندش بیکلاهیم را به یادم آورد. در مترو من تنها بیکلاه بودم. از وقتی کلاهم را برداشته بودند و گفته بودند تا چهل روز باید بدون کلاه زندگی کنم، عادت کرده بودم در میان جمعیت به دنبال کسانی که مثل خودم بودند بگردم. فقط یکبار در مسیر ایستگاه مترو تا خانه یک نفر را بدون کلاه دیدم: یک زن. زن ولی با دیدن من از دور سر برگرداند و وارد اولین مغازه شد. دومین روزی بود که کلاه نداشتم. فکر میکردم با دیدن من خوشحال شود و سعی کند سر صحبت را باز کند. از اینکه سعی کرد با من روبرو نشود خیلی ناراحت شدم. شاید حتی بیشتر از اینکه مستقیما به دختری پیشنهاد دوستی بدهم و جواب رد بدهد.همانطور که یک دستش را به میله وسط واگن مترو گرفته بود، سرکرده بود در کیفش و به دنبال چیزی میگشت. کیف بزرگ قرمز رنگی داشت. موهایش، آنهایی که از زیر کلاه بیرون آمده بودند، دور و بر صورتش ریخته بودند و درست نمیدیدمش. زل زده بودم و منتظر. چند متر دورتر از من ایستاده بود و یک زن و دو مرد هم در این فاصله ایستاده بودند که پشتشان را به من کرده بودند. مثل اینکه بیماری مسری داشته باشم. گاهی فکر میکردم خودم قبلا با بیکلاهها چه برخوردی داشتم؟ هیچ خاطرهای در این مورد نداشتم. فقط میدانستم بیکلاهها آدمهای «بد»ی هستند. هر بچه مدرسهای این را میداند. به من هم وقتی بچه بودم گفته بودند. مادرم و پدرم و مادربزرگها و پدربزرگهایم و خالهها و داییها و تمام فامیل. هر کسی که میشناختم وقتی بچه بودم این «حقیقت» را لااقل یک بار به من گفته بود تا مطمئن شود که من میدانم بیکلاهها خوب نیستند و کسی در فامیل ما بیکلاه نبوده. من اولی بودم. اولی بودم؟ میتوانستم در این چهل روز کسی را نبینم، نه مادر و نه پدر، و بعد هم لازم نیست به کسی بگویم. دیگر کسی نخواهد دید که چه فکر میکنم و لازم نیست در موردش صحبت کنم. من کلاه ندارم! زل زدم به او که هنوز در کیفش به دنبال چیزی بود و سعی کردم دیگر بیشتر از این فکر نکنم و خوشحال شدم ته قطار ایستادهام و در دیدرس کسی نیستم تا ببیند چه فکر میکنم. هنوز سی و شش روز دیگر باقیست و باید یاد بگیرم هر فکری، مکانی دارد! چیزی که میخواست را از کیفش در آورد و با دست راستش موهایش را عقب زد و با یک کش پشت کلاهش جمع کرد و با لبخند نگاهم کرد. موبایلش بود. اگر چند ماه پیش بود، یا حتی چند هفته پیش من هم خوشحال میشدم ولی الان... سعی کردم بدون هیچ فکر خاصی موبایلم را از کیفم بیرون بیاورم. به محض روشن کردن بلوتوث، اولین پیغام رسید: «چرا ناراحت شدی؟» چرا؟ من کلاه ندارم! همین الان که کلاه ندارم باید تو را ببینم و تو موبایل به دست به من لبخند بزنی؟ در حال نوشتن بودم که پیغام دوم رسید« : -))) تازه بیکلاه شدی، نه؟ یادت رفته لازم نیست پیغامت را بنویسی؟ من بدون نوشتن هم میبینم چه میخواهی بنویسی! تنها من نه، همه میبینند! : -)))» سر بالا بردم تا ببینم کسی حواسش به من هست یا نه. نبود. تنها او با لبخند نگاهم میکرد. با لبخندی عجیب. لبخندی مادرانه بود بیشتر، از سر دلسوزی، نه دلبرانه یا... سرش را پائین انداخت و شروع کرد به نوشتن. فهمید چه فکری کردم. پسر! دقت کن! او فکر تو را میبیند، تو کلاه محافظ نداری! پیغام بعدی هم رسید:« لبخندم دلسوزانه نبود! دلیلی ندارد که دام برایت بسوزد! اگر قرار باشد دلم برای کسی بسوزد، برای خودم میسوزد و تمام دیگرانی که با کلاه در حال زندگی هستند، نه تو که دیگر کلاه نداری و آزادی.» آزاد؟ از چه؟ تا سرم را بالا آوردم سرش را پائین انداخت و شروع کرد به نوشتن. «آزاد از دورویی. از دروغ. از نقش بازی کردن. خوشحال نیستی که کلاه نداری؟» زل زدم به چیزی که نوشته بود. نمیدانستم. سرم را بالا آوردم و زل زدم به چشمانش: تو دوست داشتی کلاه نداشتی؟ لبخند زد و سرش را پائین انداخت و شروع کرد به نوشتن. «آره. این آروزی من است.» لحظه ای سر بالا کرد و دید که سر تکان میدهم که چرا؟ حتما روی سرم نوشتهها را میدید، نوشتههایی که کلاهم باید آنها را میپوشاند، کلاهی که تا سی و شش روز دیگر حق استفاده از آن را نداشتم، آن هم به دلیل یک حماقت، یک دروغ مسخره و یک سوتفاهم؛ حماقت: شرط بندی که میتوانم با پرتاب سنگ شیشه حمام خانمها را در سال ورزش بشکنم، دروغ گفتن که من نبودم و بعد سوتفاهم که قصدم آزار رساندن و اذیت دختر مشاور اعظم بوده که از شانس من همان موقع آنجا بود، ترکیب بدی از بیعقلی و بدشانسی، و حالا این دختر زیبا، خیلی زیبا روبروی من ِ بدون کلاه ایستاده و از خوبیهای بیکلاهی حرف میزند. نه، مینویسد. پیغام بعدی باعث میشود که بترسم: «من دختر مشاور اعظم هستم. من را ببخش. من فقط ترسیده بودم و نمیدانستم چه میشود. بعدا از منشی پدر شنیدم که چه بر سر تو آمده و به دنبالت آمدم. تنها دلیلم این نیست. دلیل دیگری هم دارد.» چه دلیلی؟ با ترس به چشمانش زل زدم. از من چه میخواهی؟ زل زد به چشمانم. صدایی از بلندگو اعلام کرد که تا چند دقیقه دیگر به ایستگاه آخر میرسیم. برای لحظهای با شک و تردید به چشمانم زل زد. بعد سرش را پائین انداخت و چند دگمه را فشار داد و متنی را برایم فرستاد که بسیار طولانی بود و حدس زدم آماده در موبایلش داشته و همان لحظه آن را ننوشته، تا آخرش نخواندم: «دوست عزیز، ما گروهی هستیم که برای آزادی انسانها تلاش میکنیم، ما یک گروه غیرقانونی هستیم و به شما اعتماد کردهایم و امیدواریم اشتباه نکرده باشیم. میگوئیم غیرقانونی ولی معنای این حرف چیست؟ کدام قانون؟ آیا تلاش برای آزادی، برای یکی شدن انسانها، برای دروغ نگفتن و تلاش برای بهتر شدن، اشتباه است؟ کاری ناپسند است که غیرقانونی شمرده میشود؟ تلاش برای پوشاندن افکار انسانها، غیرقانونی است، مخالف قانون زندگی بهتر و نه کاری که ما انجام میدهیم. بیائید از یکدیگر نترسیم، بیائید به هم اعتماد کنیم، بیائید این کلاههای زشت فلزی را دور بریزیم و....» بقیه پیغام را نخواندم. به آخر خط نزدیک شده بودیم وچند دقیقه بیشتر وقت نداشتم. چرا از خودت شروع نمیکنی؟ چرا هنوز کلاه داری؟ شروع کرد به نوشتن: «پدرم نمیگذارد. او با قدرتش نمیگذارد کلاهم را بردارم. من کارهایی بدتر از کاری که تو کردهای هم کردهام، ولی پدرم با اعمال نفوذ جلو اجرا حکم را میگیرد. برای پیشبرد اهداف گروه هم به من نیاز دارند. تعداد ما هنوز زیاد نیست ولی در حال زیاد شدن هستیم و روزی خواهد رسید که کسی مجبور نیست کلاه به سر بگذارد و همه آزاد میشویم.» همین که سر بالا بردم و نگاهش کردم، قطار ایستاد و هر کدام کمی به جلو هل داده شدیم. در نگاهش چیز عجیبی بود. چیزی که نمیفهمیدم. خودم را هم نمیفهمیدم. آزادی؟ من الان آزاد بودم؟ پیغام بعدی شماره تلفنش بود و بعد پیاده شد. من صبر کردم تا دو مرد و زنی که جلویم ایستاده بودند پیاده شوند و بعد پیاده شدم. سرم را پائین انداخته بودم تا قسمتهای کمتری از سرم و افکارم دیده شوند. راست گفته بود؟ گروهی دارند یا دوست دارد گروهی داشته باشد؟ در نگاهش چه بود؟ من دوست دارم هر چه فکر میکنم را اطرافیانم ببینند و بدانند؟ من آزاد شدهام؟ نگاهش..... شماره تلفن را پاک کردم و با عجله وارد ساختمان محل کارم شدم.
□
Monday, November 02, 2009
----------------------------------------
Friday, May 15, 2009
● بیست و هفتمین روزی بود که از خانه خودش به بهانه تنها نماندن، به خانه ما اسباب کشی کرده بود. لبخندی زدم و به پیشانی ام دست کشیدم: دیشب توی حیاط یه موش دیدم و نتونستم شب بخوابم! از شدت بی خوابی سردرد بدی دارم، می شه شما لطفا برید از داروخانه مرگ موش بخرید؟ بعدا می گم امیر باهاتون حساب کنه. سر تکون داد و لب برچید: آدم با پسرش که این حرف ها رو نداره و لباس پوشید و رفت. صدای در را که شنیدم اول زنگ زدم به عشق زندگیم که همیشه سر کار بود و می دانستم تنهاست. مثل همیشه نگفتم به امید دیدار، گفتم خداحافظ. نفهمید یعنی چه و گفت خداحافظ. بعد به کسی که عاشقم بود اس ام اس زدم که تنهایی؟ به من زنگ بزن. سیزده دقیقه بعد زنگ زد و موقع خداحافظی گفتم مواظب همسرت باش. نفهمید یعنی چه و گفت حتما. بعد همسرم طبق عادت هر روزه نه سال زندگی مشترکمان زنگ زد و گفتم مادرش برای خرید رفته بیرون. گفتم مادرش به من گفته لیاقت این زندگی را ندارم و او را، پسرش را اذیت می کنم، گفته همه در آرزوی داشتن چنین همسری هستند و تو فقط غر می زنی و بهانه می گیری. تو چه گفتی؟ سکوت کردم. صدای نفسش را شنیدم، اول آرام و بعد بلندتر: به دل نگیر، یه چیزی حالا گفته مامان، منظوری نداشته، می خواسته بگه زندگی ما خوبه و باید قدرش رو بدونیم، می دونی که دوستت داره و می خواد زندگیمون بهتر بشه. لبخند زدم و هیچ نگفتم، فکر اینکه دیگر هیچوقت چنین حرف هایی را نخواهم شنید باعث شد آرام بمانم و فقط بگویم باشه! و ناگهان قبل از خداحافظی از دهنم پرید که مواظب خودت باش! مواظب خودم باشم؟ نباید این را به او می گفتم، بعدها با یادآوریش شاید حدس هایی بزند: در راه خانه مواظب خودت باش، خودت را ناراحت نکن، راست می گی، درست می شه، بالاخره مادرته، یه چیزی گفته، با عصبانیت رانندگی نکن! صدای آرامش را شنیدم: باشه و خداحافظی کردیم. مثل همیشه. به آشپزخانه رفتم و آش رشته ناهار را هم زدم. مرگ موش چه طعمی دارد؟ باید دستکش چرمم را از چمدان لباس های زمستانی بیرون بیاورم. نباید اثر انگشت من روی جعبه بماند. خوب شد لاغرم و زیاد لازم نیست مرگ موش بخورم تا اثر کند، شاید اصلا مزه اش را نفهمم. فلفل و کشک بیشتری در آش می ریزم و به همش می زنم. خیلی هم دروغ نگفته بودم، این حرف ها را در چشمانش دیده بودم، حتی اگر بر زبان نیاورده بود، با گوشه و کنایه هایش همین ها را می خواست به من بگوید. داروخانه دار اولین شاهد است که دیده او مرگ موش خریده. امیر هم خواهد گفت که صبح با هم دعوا داشتیم و به من گفته لیاقت پسرش را ندارم. امیدوارم قاضی دلش به حال من، یک زن جوان سی و دو ساله بسوزد و به ضرر او رای بدهد. همزمان با صدای در، آش را در دو کاسه می ریزم: سلام! دستتان درد نکنه! بفرمائید آش، بیرون سرده، تو این هوا می چسبه! با شک و تردید به من نگاه می کند و بسته را روی میز می گذارد: لباس عوض کنم و می آیم. به کیسه خریدش نگاه می کنم و یاد نگاه پر از شک و تردیدش می افتم: یعنی فهمیده؟ شانه بالا می اندازم و لبخند می زنم. دیگر تمام شد. دیگر دست کسی به من نمی رسد. تمام نه سال گذشته زندگیم را و اتفاقاتش را در ثانیه ای می بینم: او برای کشتن من مجازات نمی شود، دلیل مجازاتش چیز دیگریست. به عشقم که پنج سال از آشنائیمان می گذرد و او که دو سال است می شناسمش فکر می کنم و اینکه چطور شد با هم رابطه برقرار کردیم. به نقش این زن در زندگیم فکر می کنم و با لبخند به کیسه سیاه نگاه می کنم. یعنی مجازات کشتن من چیست؟
□
Friday, May 15, 2009
----------------------------------------
Sunday, March 29, 2009
● حق السکوتامروز صبح به پنج نفر زنگ زد. صبحها تلفن زدن کار هر روزش بود. دفتری داشت که تلفنهای روزانه اش را در آن یادداشت میکرد. وقتی بچهها از خانه بیرون میرفتند، بعد از جمع کردن میز صبحانه و آماده کردن ناهار، عینکش را به چشم میزد و دفترش را ورق میزد: دیروز پسر مریم پایش را عمل کرده، باید زنگ بزنم احوالپرسی. و زنگ میزد. پدربزرگ علی فوت کرده، باید زنگ بزنم و تسلیت بگویم. و زنگ میزد. لاله و همسرش خانه جدید خریدند، زنگ بزنم و ببینم چه روزی برای کمک به خانه شان بروم و ببینم اگر پول نیاز دارند، به آنها قرض بدهم. و زنگ میزد. همسر محبوبه شغلش را از دست داده، باید زنگ بزنم و بگویم اداره بیمهای هست که به چنین کسانی کمک میکند، در این شرایط نمیپرسند اسم اداره بیمه چیست و چرا، کمکم را قبول خواهند کرد. و زنگ میزد. آخرین تلفن هر روزه در دفترچهاش نوشته نشده بود. دفترش را میبست و میگذاشت در کشو کنار تلفن. به آشپزخانه سر میزد و از غذا میچشید تا ببیند ادویهاش کم نیست، معمولا کمی نمک و فلفل و زردچوبه به غذا اضافه میکرد و برمیگشت سراغ تلفن. برای شماره گرفتن به دفترچه تلفن نیازی نداشت، شماره را حفظ بود. مثل همیشه اول یک خانم گوشی را برمیداشت، میگفت با چه کسی کار دارد و کمی صبر میکرد. - سلام مامان! صبر نمی کرد تا مامان جوابش را بدهد. اگر صبر میکرد مامان میخواست اعتراض کند که چرا الان زنگ زده، الان وقت استخرش بوده، یا ماساژ، یا مانیکور یا دورهای بوده با دوستانش. مثل همیشه. - دیروز رفتم دکتر! باز مجبور شدم در مورد گروه خونم دروغ بگویم! میدونی که منظورم چیه! مکث میکرد تا مامان متوجه منظورش بشود. خوب متوجه منظورش بشود و بعد ادامه میداد. خیلی آرام: - میدونی که چقدر خطرناکه! ولی خب... چارهای نداشتم! باز مکث میکرد، پا روی پا میانداخت، انگشتر الماسش را در انگشت میچرخاند و با لبخند ادامه میداد: - امشب جایی دعوتیم! وقت نکردم سرویس جدیدی برای خودم بخرم. فکر کردم بد نیست تو سرویس قدیمی مادربزرگ را، آن که فیروزه داشت نه، آن زمرده را به من بدهی! فکر بدی کردم؟ جمله آخر را معصومانه ادا میکرد. صدای مامان را میشنید که نفسش را در سینه حبس کرده. مثل روزهای پیش، مثل روزی که آینه و شمعدان نقره عتیقه را خواست، مثل روزی که انگشتر یاقوت را خواست، مثل روزی که گفت کتابهای کتابخانه قدیمی پدر را میخواهد، مثل روزی که گفت تابلو فرش را میخواهد، مثل روزی که گفت میخواهد به مسافرت برود و بچهها باید یک هفته پیش او بمانند، مثل تمام شبهایی که زنگ میزد و میگفت بیاید مواظب بچه ها باشد چون میخواهد به مهمانی برود. - ساعت سه بیا و بگیرش! مثل تمام روزهای گذشته صدای تق قطع شدن تلفن، قبل از «مرسی مامان» گفتن در گوشش پیچید. انعکاس صدای خودش را در گوشی تلفن شنید: - مرسی مامان! گوشی را برای لحظهای در دست نگه داشت و بعد یک شماره داخلی را گرفت: - به راننده بگو ساعت سه بره از خونه مادرم یه بسته امانتی رو بگیره و بیاد. دیر نکنه! تلفن را که سر جایش میگذارد، کشو کنار دستش را باز میکند و دفترش را بیرون میآورد تا نگاهی بیندازد فردا باید به چه کسانی زنگ بزند. هنوز لبخند میزند.
□
Sunday, March 29, 2009
----------------------------------------
Wednesday, February 18, 2009
● «تقدیم به تویی که هیچوقت مرا نخواندی» خوابم گرفته. صدای نفسهای او را میشنوم، آرام و عمیق. حتما خوابش برده. دوست دارم صدایش بزنم ولی نمیتوانم. سرم را به شانهاش فشار میدهم که مطمئن شوم هست. پیش من است. با من. هنوز هست. گرم. مثل همیشه. مثل همیشه در بغلش خوابیدهام، سرم روی سینهاش است و دستانش دور بدنم. همیشه تعجب میکردم که چطور درست به اندازه بغلش هستم؛ که چطور مدت طولانی میتوانم بدون احساس ناراحتی، به این شکل کنارش دراز بکشم؛ به نظرم میرسید که شبیه دو قطعه پازل هستیم که کنار هم جا میافتند. هنوز هم تعجب میکنم. بعد از دو سال. از اینکه به اندازه من است، نه بزرگتر و نه کوچکتر. کنارش دراز کشیدهام و احساس میکنم دیگر سردم نیست. گرم گرمم. هنوز گرم گرمم. مثل اولین روزهایی که همدیگر را دیده بودیم، وقتی دستم را میگرفت و کنار هم راه میرفتیم. مثل روزی که در مورد جرقه اولیه صحبت کردیم و عشق در اولین نگاه و برای هم اعتراف کردیم که در اولین نگاه عاشق هم شدیم. مثل روزی که تصمیم گرفتیم برای همیشه با هم بمانیم. مثل روزی که برای اولین بار کنار هم دراز کشیدیم. مثل روزی که در مورد خودمان حرف زدیم، در مورد زندگی روزانه، در مورد آینده و حتی در مورد زندگی مشترک. مثل روزی که گفت از یکنواخت شدن زندگی، از تکراری بودن متنفر است. مثل روزی که تصمیم گرفتیم تن به روزمرهگی ندهیم. مثل روزی که شروع به جستجو کردیم برای یافتن راه حل. مثل روزی که فهمیدیم راه حلی نیست. مثل روزی که کنار هم دراز کشیدیم و فکر کردیم ای کاش تختی داشتیم که مال خودمان بود. مثل روزی که برای پیدا کردن خانهای که دوست داریم، روزنامه و آگهیهایش را زیر و رو کردیم. مثل روزهایی که برای دیدن خانه شهر را زیر پا میگذاشتیم؛ بالا و پائین رفتن از پلهها، لبخند زدن به صاحبخانه متعجب در برابر خواهش عجیب ما برای دیدن خانه در شب و نگاه کردن از پنجره به ماه، ماهی که هر دو دوستش داشتیم؛ نگاه کردن به تقویم و حساب گذر ماهها و علامت گذاشتن شبهای ماه شب چهارده، شبی مثل امشب. مثل تمام روزهایی که دست در دست، از خانهها بیرون میآمدیم و به هم نگاه میکردیم و میگفتیم خب...؟ مثل تمام روزهایی که کنار هم دراز میکشیدیم و بعد میخوابیدیم. مثل امشب. نه دقیقا مثل امشب. مثل روزی که پرسید مطمئنی این تنها راه است؟ و من که سر تکان دادم: آره و حرفهایی را که خودش زمانی به من گفته بود برایش تکرار کردم: ما بالاترین احساس بشری را تجربه کردیم، دیگر چه میخواهیم؟ صدای نفسهایش آرامتر شده. من هم خوابم گرفته. دیگر نمیتوانم خودم را به او فشار بدهم. بدنم را احساس نمیکنم. مثل روزی که برای دیدن تخت به آن فروشگاه بزرگ رفتیم، وسط زمستان، در سرما، بعد از انتخاب تخت، بعد از پرسیدن قیمتش و وقتی فهمیدیم با آخرین پولی که بعد از پرداخت رهن خانه برایمان مانده میتوانیم تخت را بخریم، وقتی مغازهدار گفت یکی در انبار موجود دارد و میتواند تا سه روز دیگر تخت را به در خانهمان بفرستد، وقتی در تقویم نگاه کردیم و دیدیم پنج روز دیگر ماه کامل خواهد بود، همین حس را داشتم. بدنم را دیگر احساس نمیکردم. نگاهم کرد و فهمید. دستم را گرفت و فقط پرسید مطمئنی همین تخت را میخواهی؟ مغازهدار با لبخند نگاهمان میکرد. این چیزی بود که مغازهدار شنید. چیزی که من شنیدم، این نبود. مطمئنی میخواهی برای آخرین بار روی این تخت، همین تخت کنار من و با من بخوابی؟ دستش را گرفتم، دست گرمش را و سر تکان دادم. مغازهدار با صدای بلند گفت مبارک است! و کسی را صدا زد برای انجام کارها. خودم را به او چسباندم و گرم شدم. مثل الان. نه، نه مثل الان. دیگر نه. دیگر گرم نیست. سردم شده. به زودی من هم خوابم خواهد برد. نفسهایش، گرمای بدنش، صدای آرامش کو؟ کاش بعد از این دنیای دیگری هم باشد. دنیای دیگری که در آن روزمرگی وجود نداشته باشد.
□
Wednesday, February 18, 2009
----------------------------------------
Wednesday, February 04, 2009
● اولین بار که متوجه سرخ شدن مامان بعد از شنیدن آن جمله شدم، ده ساله بودم. هنوز ده ساله نشده بودم. دو ماه دیگر سالروز تولدم بود و من بیصبرانه منتظر رسیدنش بودم. حس عجیبی داشتم که تولد ده سالگی، تولد ویژهای است. بعد از ده سالگی دیگر آن حس به سراغم نیآمد. نه در بیست سالگی، نه در سی سالگی. حتی در بیست و پنج سالگی هم که بابا جشن بزرگی برایم گرفت و با افتخار به همه اعلام کرد دخترش «ربع قرن» سن دارد، آن حس را نداشتم. شاید به دلم افتاده بود که قرار است در ده سالگیام متوجه چیزهای جدیدی بشوم. چیزهایی که دور و برم وجود داشتند و من نمیدیدمشان. یا نمیفهمیدم. قرار بود هر زنگ تلفن، هر بیرون رفتن مامان یا بابا، هر مهمانی سه نفره و هر بار حضور دختر جوانی در خانه که وقتی با سرویس از مدرسه به خانه برمیگشتم با لبخند منتظرم بود که تا شب تنها نباشم، معنا پیدا کند. هیچکدام از این اتفاقات جدید نبودند، من اما به معنایشان پی بردم. امروز که دختربچههای ده ساله را میبینم، به نظرم بسیار کوچک میرسند و به یاد ده سالگی خودم میافتم. زود بود برای فهمیدن. کاش روزهای قبل از دو ماه مانده به تولد ده سالگیم بیشتر ادامه پیدا میکردند. همان روزی که متوجه سرخ شدن مامان شدم. وقتی مثل همیشه در یک مهمانی، هنگامی که غریبهای ما سه نفر را با هم میدید، اتفاقی که خیلی به ندرت پیش میآمد، با تعجب اول به من نگاه میکرد، بعد به مامان و بابا، دوباره به من و باز به مامان و بابا، چند بار این کار را تکرار میکرد و بعد بسته به درجه خودداریاش، با لبخندی ساختگی و تعجبی حقیقی رو به مامان یا بابا، بسته به اینکه دوست کدامیک بود، میگفت: - ولی اصلا شبیه هیچکدامتان نیست! باید امروز برای هر سه نفرمان تصمیم بگیرم. به جای هر سه نفرمان. کاش لباسی از او، با بوی خودش را داشتم. لباسی که چندین بار پوشیده بود و عطر تنش را گرفته بود. میتوانستم آستینهای بلوز را به دور بدنم بپیچم و همینطور که روی تخت خوابیدهام، فکر کنم من را در آغوش گرفته. شاید هم بهتر است که هیچ لباسی از او برایم به جا نمانده. شاید راحتتر باشد. باید خوشحال باشم که در این زمان، زمان عشقهای از راه دور به دنیا آمدهام. عشقهایی که با صحبت و دیدن عکسی زاده میشوند، سالها از راه دور ادامه پیدا میکنند و ناگهان یک روزه، درهمان روز دیدار ناپدید میشوند. خوشحالم که در چنین دنیایی زندگی میکنم. کاش زمان مامان هم، زندگی همینطور بود. کاش مامان هم مثل من میتوانست روی تخت تکنفرهاش، در اتاقی که مال خودش بود و با حقوق خودش اجارهاش را میداد دراز بکشد و سعی کند تصمیم بگیرد. مامان حتما لباسی از او را داشته و وقتی میخواسته تصمیم بگیرد، آن را دور بدنش پیچیده. وقتی در اتاق خوابش، در طبقه بالا خانه مادربزرگ و پدربزرگ، روی تخت دراز کشیده بوده و فکر میکرده حالا چه؟ سرش را به روی سینه لباس فشار میداده، بو میکشیده و فکر میکرده باید مثل همیشه تنها خانه میماندم، نباید اینجا میآمدم. به صدای رفت و آمد در طبقه پائین که در حال تدارک مراسم استقبال از بابا بودند، گوش میداده، سینهاش را پر از عطر لباس میکرده و سعی میکرده تا تصمیمی بگیرد. بابا آن روزها سفر بوده. مادربزرگ تعریف میکرد، از روزهایی که مامان به خانهشان رفته بود و شش هفته طوفانی آنجا مانده بود. وقتی کوچکتر بودم بعد از شنیدن این جمله از مادربزرگ میپرسیدم طوفانی؟ شش هفته هوا طوفانی بود؟ شش هفته مدام؟ مادربزرگ جوابی نمیداد، به مامان نگاه میکرد و لبخند میزد. و مامان سرخ میشد. مثل وقتی دیگران میگفتند که من شبیه هیچکدامشان نیستم. بابا چطور نمیدید؟ چطور متوجه نمیشد؟ چون هیچوقت نبود، هیچوقت ما را نمیدید، جز روزهایی که مهمانی داشت. بابا همیشه سفر بود. تمام نوزده سالی که من در آن خانه زندگی کردم. نوزده سالی که ده سال اولش در ندانستن و لبخندهای معصومانه گذشت. دو ماه کمتر از ده سال. در همان دو ماه بود که همه چیز را فهمیدم. واقعا همه چیز را فهمیدم؟ همه چیز را میدانم؟ نه. من خوشحالی و خندههای مامان را وقتی با تلفن حرف میزد، میدیدم ولی نفهمیدم چه کسی آنطرف سیم تلفن بود و صدای خندههای مامان را میشنید. من صدای محکم بسته شدن در اتاق خواب مامان و بابا را میشنیدم ولی نفهمیدم پشت در بسته چه اتفاقاتی میافتاد و چه حرفهایی زده میشد. من در مهمانیهای بابا شرکت میکردم ولی نفهمیدم دلیل آنهمه مهمانیهای بزرگ و مجلل چه بود. روزهایی که تنها بودم را با دختری که قرار بود مواظب من باشد میگذارندم ولی نفهمیدم مامان آن روزها کجا میرفت، چه میکرد. و از همه مهمتر با چه کسی. واقعا از همه مهمتر؟ نه، مهم نیست. دیگر مهم نیست. حتی اینکه صاحب لباسی که مامان به دور خودش پیچید وقتی تصمیم گرفت همراه بابا به خانه برگردد، کیست هم مهم نیست. کسی که آمده و رفته و دیگر به عقب برنگشته، در خاطراتش جستجو نکرده و برایش روزها و شبهای گذشته و اتفاقاتشان مهم نبوده. کسی که در لحظه زندگی میکرده. کسی مثل او. که رفت و نمیداند چیزی پیش من جا مانده. تصمیم من ولی با مامان یکی نیست. شاید دلیل اینکه تصمیم ما با هم فرق دارد، لباسی است که مامان داشت و من ندارم. من تنها چیزی که او درونم جا گذاشته را نمیخواهم. کاش مامان هم لباسی با عطر تن پدرم را نداشت.
□
Wednesday, February 04, 2009
----------------------------------------
Monday, January 26, 2009
● وقتی از رادیو بینالمللی شنید که در اتوبان ای دو، هفت گراز دیده شدهاند به تمام معلومات انگلیسیاش شک کرد. گراز؟ هفت تا؟ در اتوبان؟ باید خونسرد بمانم! همانطور که او گفت. صدای خنده نرم و نازکش را شنید: - رانندگی اینجا با ایران هیچ تفاووتی ندارد، فقط باید خونسرد بمانی. به تابلوها دقت کن! از سرعت مجاز سریعتر حرکت نکن! فقط چند ساعت رانندگی کنی، میرسی به من و تمام! حتی با یادآوری جملاتش هم احساس کرد سرش داغ شده و بدنش گر گرفته. به یاد اولین روزهای دوستیشان افتاد. روزهایی که فقط با هم چت میکردند. روزهایی که دختر از ناراحتی و تنهائیش میگفت، از سردرگمیش و اینکه دیگر دلیلی برای ادامه زندگیاش ندارد. گفتن از مادری که ترکش کرده و به ایران بازگشته بود، مادری که گفته بود من تا امروز که تو هجده ساله شدهای صبر کردم و با پدرت زندگی کردم تا تو بی مادر نباشی ولی دیگر بزرگ شدهای و من هم نمیتوانم. و پدری که غرق شده بود در کار. به یاد آن روزهای نه چندان دور لبخند زد. گوینده رادیو او را متوجه شرایطش کرد: توجه کنید! هفت گراز در کیلومتر دویست و شصت و پنج دیده شدهاند. با احتیاط رانندگی کنید! دیگر گوش نکرد. سعی کرد خاطراتش را مرور کند این بار به امید یافتن راه حلی برای این مشکل. چرا او هیچوقت حرفی در مورد حیوانات پراکنده در اتوبان نزده بود؟ بد و بیراهی نصیب سیستم اداری کشور و سازمان راهنمایی و رانندگی کرد که بدون هیچ آموزش اضافهای گواهینامهها را بینالمللی میکردند. شاید در کتاب تئوری رانندگی چیزی در این مورد خوانده باشم و فراموش کردهام؟ تنها چیزی که به یاد میآورد تابلو مربوط به عبور حیوانات وحشی و اهلی بود ولی هیچ جا گفته نشده بود که اگر در اتوبان حیوانی وجود داشت باید چه کرد. به درجه سرعتسنج نگاه کرد: صد و بیست. اتومبیل بی ام و سیاهی به سرعت از کنارش گذشت. یعنی سرعش چقدر است؟ اگر سرعت من صد و بیست است باید سرعتش... صد و شصت؟ احساس کرد گر گرفته. اگر کمی آنطرفتر با یکی از گرازها تصادف کند؟ وقتی من برسم اگر ماشین آتش گرفته باشد؟ اگر منفجر شود و قطعاتش به سمت من پرتاب شود؟ بیاراده سرعتش را کم کرد و با بوق ماشین عقبی مسیر حرکتش را تغییر داد و وارد مسیر حرکت سمت راستش شد. بهتر نیست در پارکینگ بعدی صبر کنم تا خطر از بین برود؟ چند ساعت طول خواهد کشید؟ به ساعتش نگاه کرد: یک و نیم. اگر با همین سرعت حرکت کنم... به عقربه سرعتسنج نگاهی انداخت: صد. با همین سرعت، حدود دو ساعت و نیم دیگر خواهم رسید. همینطور بدون توقف هم تاخیر خواهم داشت. از تصور او که در ایستگاه قطار منتظرش خواهد بود کمی آرام شد. کاش همانطور که او گفته بود صبر میکردم تا فردا خودش به دنبالم بیاید. ما که اینهمه صبر کردیم، نصف روز هم بیشتر. حساب کرد از روزی که پرسید حاضری بیایی اینجا؟ برایت دعوتنامه بفرستم؟ سه ماه گذشته. سه ماه و پنج روز. آن روز با شنیدن این سوال فقط با صدای بلند خندید و بیشتر به نظرش شبیه یک شوخی بود. و امروز در این اتوبان شلوغ، سوار ماشین کرایهای، از فرودگاه به سمت شهر او. و حالا هم این گرازها! نه، نباید بترسم. به زودی به او خواهم رسید. از همین چند ساعت دیگر با او خواهم بود و برایش تعریف میکنم که چه اتفاقی افتاد و او هم با صدای بلند میخندد. من باید زندگی در این کشور را یاد بگیرم. باید به رانندگی عادت کنم. او روزها کار دارد و خانه نیست، نباید به او وابسته باشم. به تابلو بزرگی که نشان میداد یک کیلومتر دیگر پمپبنزینی قرار دارد و یک رستوران توجه نکرد. به جنگلهای اطرافش هم نگاه نمیکرد. تمام حواسش به سرعتسنج بود و ماشین و دستگاهی که مثل یک نقشه الکتریکی مسیر را نشان میداد. چهل و هفت کیلومتر دیگر در همین اتوبان ای دو و بعد مسیرم عوض میشود و یک اتوبان جدید، اتوبان ای هفت. کاش زودتر از این اتوبان خارج شوم. یعنی گرازها الان کجا هستند؟ شاید تصادف کرده باشند و... از خوشحال شدن خودش شرمنده شد. ولی ته دلش آرزو میکرد که کاش تصادف کرده باشند. حواسش به رادیو بود و منتظر خبر جدیدی از گرازها. اولین بار ساعت چند اعلام کردند که در اتوبان گراز دیده شده؟ چقدر گذشت؟ کاش صبر میکردم و از تلفن رستوران به او زنگ میزدم و میگفتم چه اتفاقی افتاده و اینکه دیر میرسم. به کجا زنگ میزدم؟ شماره محل کارش را ندارم! گرازها که ناگهان جلو ماشین ظاهر نمیشوند! از دور میبینمشان و سرعتم را کم میکنم. تصادفی هم گزارش نشده. پس هیچ ماشینی با گرازها تصادف نکرده. همه آرام از کنارشان رد میشوند. با سرعت صد و شصت هم میشود به موقع سرعت را کم کرد؟ یعنی من هم روزی با سرعت صد و شصت رانندگی خواهم کرد؟ باید هیجانانگیز باشد! سرعت صد و شصت! ماشینش هم مدل جدید بود! باید هر چه زودتر کاری پیدا کنم و اولین چیزی که خواهم خرید یک ماشین جدید است. ولی حرکت با سرعت زیاد، در اتوبانهایی که هر لحظه امکان دارد سروکله جانوری در آنها پیدا شود، احمقانه است! اگر گرازها از اتوبان خارج شوند هم در اخبار اعلام میکنند؟ اگر با دیدن گرازها سرعتم را کم کنم و ماشین عقبی متوجه نشود و با سرعت با ماشین من تصادف کند چه؟ کاش ماشین ایربگدار گرفته بودم! گرانتر بود که بود! اصلا اندازه گرازها چقدر است؟ اگر با آنها تصادف کنم... ناگهان سایه محوی پشت سرش دید. وقتی برای دیدنش به عقب برگشت، در آخرین لحظهای که احساس کرد کنترل ماشین را از دست داده، صدای او را شنید: - در این کشور که برای سرعت در اتوبانها حدی وجود ندارد، تصادف خیلی سریعتر از آنچه فکر میکنی اتفاق میافتد! راست میگفت. *** وقتی از رادیو شنید که هفت گراز در اتوبان ای دو دیده شدهاند فقط با خنده سر تکان داد. چه چیزها! تا حالا چنین چیزی نشنیده بودم! چینهای دامنش را مرتب کرد، در آینه به خودش نگاهی انداخت و برای چهارمین بار ماتیک زد. وقتی گوینده رادیو اعلام کرد که در کیلومتر دویست و نود اتوبان ای دو تصادفی رخ داده و ترافیک سنگینی به وجود آمده، به ساعت نگاه کرد و خوشحال شد که او در ترافیک معطل نمیشود؛ باید همین نزدیکیها باشد! رادیو را خاموش کرد و در ذهنش رستورانهایی را که برای اولین شام مشترکشان مناسب بودند مرور کرد تا یکی را انتخاب کند. چند ساعت بیشتر نمانده بود.
□
Monday, January 26, 2009
----------------------------------------
Saturday, November 03, 2007
● "به بهانه یک تولد" باز هم او. در تمام این سالها فکر میکردم باز هم او را خواهم دید؟ در چه شرایطی؟ چه میکنم؟ نمیدانستم که او را نه فقط خواهم دید که حرف هم خواهیم زد و... در این شرایط. تصمیم نداشتم از او با تو بگویم. شاید اگر این دیدار پیش نمیآمد، هیچوقت به تو چیزی نمیگفتم. همانطور که مدتهاست به او فکر نکرده بودم. مدتهاست؟ نه... از وقتی فهمیدم تو هستی و قسمتی از وجود من، به تو تبدیل خواهد شد. از آن به بعد تصمیم گرفتم دیگر به او فکر نکنم. سخت بود، بعد از تمام آن اتفاقات ولی در مقابل تو احساس مسئولیت داشتم، و دارم. امروز هم نمیدانم چرا مینویسم. شاید برای عذرخواهی. عذرخواهی از تو. که وقتی دیدم وارد دفتر شد و من حتی لحظهای شک نکردم که شاید کس دیگری باشد و مثل همیشه یخ زدم، سعی کردم خودم را پنهان کنم. نه من، که سعی کردم تو را نبیند. فکر کردم چرا لباس گشادتری نپوشیدم. فکر کردم اگر از جایم بلند نشوم، دیده نمیشوی. من را ببخش. ببخش که وقتی من را دید، و تو را، و لبخند زد و تبریک گفت و سر تکان داد که چه زندگی.... و من جملهاش را سعی کردم کامل کنم که غیرمنتظرهای و گفت نه! اجتنابناپذیری! فقط سر تکان دادم و از تو دفاعی نکردم. باید میگفتم تو را دوست دارم و تو به دلیل اجتنابناپذیر بودن زندگی به دنیا نمیآیی. که تو خواسته من بودی. خواسته ما. که بعد از تمام آن سالها، تمام آن اتفاقات، من دوست داشتم کسی را داشته باشم از جنس خودم. کسی که مثل من به زندگی ادامه بدهد. کسی که از من باشد و با من. و منی که تا امروز تمام فکرم این بود که چطور مادر خوبی باشم، به همین زودی به تو خیانت کردم. شاید لغت خیانت زیادهروی باشد در نامگذاری احساس و کار من ولی احساس من همین است. اینکه در مقابل او، اویی که سعی کرده بودم وجودش را انکار کنم و ندیده بگیرم، از تو دفاع نکردم و تنهایت گذاشتم. من را ببخش... از نوشته پیش، یک ماه میگذرد و نمیدانم که چرا دوباره برایت مینویسم. این کاغذ را بین نامهها و دستورکارهای مختلف روی میزم پیدا کردم. از الان عادت کن که مادر شلختهای داری! در این مدت به تو خیانت نکردم. گرچه نمیتوانم با افتخار این را برایت بگویم چون اصلا موردی پیش نیامد که من بخواهم بین خیانت کردن یا نکردن به تو تصمیمی بگیرم و انتخاب کنم. همه چیز عادی بوده. او آمده و برای یک ماه در دفتر ما مشغول به کار است و معلوم نیست تا کی میماند. تو بزرگتر شدهای و دیگر تکانهایت را هم حس میکنم. وقتی مدت طولانی پشت میز بنشینم، با نارضایتی در وجود من تکان میخوری و لابد انتظار داری مدتی دراز بکشم. ولی من فقط میتوانم چند دقیقه راه بروم و باید دوباره به پشت میزم برگردم. و هر بار باید بر وسوسه صحبت کردن با او غلبه کنم، باید مسیر راه رفتنم را طوری انتخاب کنم که او را نبینم. و هر بار که اتفاقی او را میبینم... نه! حقیقت این است که هر بار نمیتوانم بر این وسوسه غلبه کنم و گاهی مسیرم از کنار میز او میگذرد و او هر بار با خوشحالی از این موضوع استقبال میکند و چندین دقیقه طلایی میتوانم با او صحبت کنم. از همه چیز میپرسد. از اینکه تمام این سالها چه کردم، اینجا چه میکنم، راضی هستم یا نه و حتی بار پیش، که همین چند دقیقه پیش بود گفت اگر کارم را دوست ندارم میتواند کمک کند تا کار دیگری، جای بهتری پیدا کنم. هنوز هم همانطور است، مثل قبل. من چقدر عوض شدم؟ من از کی عوض شدم؟ این بار هم نمیدانم برای چه اینجا مینویسم، گرچه بعد از اتفاق دیشب فقط به نوشتن در این برگه فکر میکردم. وقتی با پدرت دعوا کردم و میدانستم دلیل دعوا کردن، بداخلاقی و بیحوصلگیم احمقانه است و پدرت بیتقصیر است. میدانستم مقصر من هستم و باز حرف نمیزدم و به پدرت بیاعتنایی میکردم. پدرت مثل همیشه بود، هیچ کاری که من را ناراحت کند، نکرده بود. از سرکار برگشتیم، غذا درست کردم، در چیدن میز شام و جمع کردنش کمکم کرد و بعد چای سبز درست کرد. وقتی مثل همیشه پرسید کار چطور بود و اینکه به اندازه کافی میوه خوردهام یا نه، من عصبانی شدم و میدانستم نباید. پدرت نگران من و تو است، و بدون دلیل عصبانی شدم، که فکر میکند بیشتر از من مواظبم است و بیشتر از من نگران توست. فکر میکردم بچه نیستم و به کسی که مراقبم باشد نیازی ندارم و در عین حال میدانستم عصبانیتم بیدلیل است. یا شاید دلیلی دارد و من سعی میکنم به آن فکر نکنم، باور نکنم و آن را پس بزنم. با تمام وجودم در حال تلاشم که به تو خیانت نکنم ولی من چه؟ اگر قرار باشد روزی بین تو و خودم، بین خیانت به تو و خیانت به خودم یکی را انتخاب کنم، باید کدام را انتخاب کنم؟ من کدام را انتخاب خواهم کرد؟ این بار میدانم برای چه اینجا مینویسم. نه برای تو است و نه برای خودم. شاید فقط برای این برگه سفید باشد تا بداند آخر داستان من چه شد. به یاد و در فکر درختان سبز و بلندی که روزی میخواستند به خورشید برسند و تبری آنها را قطع کرد و بعد از تحمل درد، به این برگه سفید تبدیل شدند و من... من اینجا نوشتم و نوشتم و این بار بعد از نوشتن، با قیچی زردم، برگه را تکه تکه خواهم کرد. من مجبور به انتخاب نشدم. حالا که میدانم این برگه قرار نیست خوانده شود، بگذار اعتراف کنم که اصلا از خودم مطمئن نبودم. از انتخاب خودم. از اینکه چه خواهم کرد و چه خواهد شد. من خوششانس بودم که اصلا در موقعیت انتخاب قرار نگرفتم اگرنه.... این برگه را تکه تکه خواهم کرد و بعدها فکر میکنم من به تو خیانت نکردم، نه به تو، نه به پدرت، نه به زندگی مشترک سه سالهمان و نه به قراردادهای اجتماعی. من یک مادر خوب، یه همسر خوب، یک دختر،خواهر و یک زن خوب ماندم. کاش تو دختر نباشی. کاش هیچوقت مجبور به انتخاب نشوی. کاش اصلا در موقعیتش قرار نگیری. و من چه خوشبختم که مجبور نشدم برگه امتحانم را برای تصحیح به کسی تحویل بدهم، برگه را پاره خواهم کرد و تمام. و سالها بعد، شاید اصلا این امتحان را، این برگه و قیچی زردی که نجاتم داد را فراموش کنم و برای تویی که بیست و چند ساله شدهای و عاشق، در مورد منطقی بودن و کنار گذاشتن عشق و احساسات سخنرانی کنم. کاش پسر باشی تا حق انتخاب همیشه با تو باشد و مجبور نباشی صبر کنی تا دیگری برای حرف زدن با تو پیشقدم شود و مجبور نباشی روزی با آرایش کردن و روزی با لبخند زدن و با مژههای بلند ریمل کشیدهات آرام پلک زدن، دل کسی را به دست بیاوری. مجبور نباشی عشقت را پنهان کنی چون دختری که عشقش را ابراز میکند، حتما دختر خوبی نیست! مجبور نباشی روزی کسی که زمانی عاشقش بودهای را ببینی که دست زنی را میبوسد و سوار ماشینی میشود که زمانی به بهانه نداشتنش گفته بود نمیتواند با تو ازدواج کند، چون تو لایق بهترینها هستی و تو نمیتوانی به او بگویی که هیچچیزی نمیخواهی جز او را چون عشق یک رویا است و با رویاها نمیتوان زندگی کرد. من، مثل تمام مادران، آن روز این برگه را فراموش میکنم و به تو میگویم به یک زندگی منطقی فکر کن و برای اویی که تو را نمیخواهد صبر نکن و به خواستگار خوبی که داری جواب مثبت بده. من.... نه! کاش میتوانستم فراموش کنم، آن لحظه خیانت به تو را، وقتی از تو دفاع نکردم، عذابوجدانم را، وقتی قول دادم تا آخر عمر از تو دفاع کنم، بیحوصلگیم را و وقتی به لحظه انتخاب فکر کردم و تصمیم گرفتم نه به تو خیانت کنم و نه به خودم. چطور میتوانم به تو، تویی که قسمتی از منی خیانت کنم؟ تو را همراه میبردم، هر جا که لازم بود.... کاش واقعا با تکه کردن این کاغذ میتوانستم همه چیز را فراموش کنم، تمام خیالات و رویاهای این مدتم را. نمیتوانم فراموش کنم و روزی به تو خواهم گفت که به خودت خیانت نکن، زمان و شرایط همیشه با تو همراه نیست، امروز که میتوانی به خودت وفادار بمان که فردا حتی حق انتخاب هم نخواهی داشت برای خیانت کردن یا نکردن. باید تکههای این کاغذ را هم در یک سطلزباله نیندازم. امروز در راه برگشت تکه تکههایش را در سطلهای مختلف سر راهم میاندازم، برای پدرت گل میخرم و شیرینی و نمیگذارم در کارها هم کمکم کند.پس این قیچی کو؟ .....باورت میشود؟ روی میز اوست. باز هم او
□
Saturday, November 03, 2007
----------------------------------------
Wednesday, May 23, 2007
● ای کاش یک روسپی حقیقی بودم: بدنم را به مشتری عرضه میکردم و در عوض پولی میگرفتم،نه یک عرضهکننده روح و جان،زنی که دل میبندد،عاشق میشود و از قسمتهایی از روحش،احساسش و جانش میگذرد،و در مقابل... روزی خوشبختترین زن دنیا بودم.زیباترین هم.مهربانترین و لطیفترین هم.بالاتر از من کسی نبود.در آن اتاق کوچک اجارهای،در تختخواب دونفرهای که هیچ کدام از ما صاحبش نبودیم،بین ملحفه و پتویی که نمیدانستیم چه کسی آنها را شسته است و سقفی که نمیدانستیم فردا سرپناه چه کسی خواهد شد.به روی تو که پائین تخت نشسته بودی و مشغول کار با لپتاپت بودی لبخند زدم: احساس میکنم زیباترین زن دنیا هستم.چرا نگاه را نمیتوان ضبط کرد؟چرا عمر یک نگاه چنین کوتاه است؟چرا بعضی نگاهها تکرارناپذیرند؟نگاهم کردی: هر صبح چنین احساسی داری؟ میدانستم که میدانی چه میگویم،که چرا احساس میکنم زیباترین زن دنیا هستم.چه جوابی دادم؟گفتم خودت را لوس نکن؟ یا اینکه گفتم نه!هر روز صبح چنین احساسی ندارم!یعنی نمیدانی؟!چه گفتم؟ جواب دادم،مطمئنم،سکوت نکردم،ولی چه جوابی؟کاش توضیح میدادم.از احساساتم میگفتم،از شبی که با هم بودیم و از اینکه احساس زیباترین بودنم ریشه در احساس تو به من و شب گذشتهمان دارد،که کنار من بودی،که بعد از چنین حس لطیفی،بعد از آن اوج،من زیباترین شدم.چون تو بودی،تویی که از گذشته من آمده بودی،در حال کنارم بودی و در آینده... حیف!لحظه خوشبختترین بودنم چه کوتاه بود. هدیه،یک کتاب بود.یک کتاب بزرگ،نفیس و تاریخی.کتابی که تو دوست داشتی و من نه.هدایای قبلی همه کتابهایی بودند که من دوست داشتم،و امیدوار بودم تو هم از آنها خوشت بیاید.تو هیچکدام را نخواندی و من یاد گرفتم در مورد کتابهایی که به تو هدیه میدهم چیزی نپرسم.آخرین هدیه،بهترین و مناسبترین بود.کتابی که تو دوست داشتی و میدانستم آن را خواهی خواند.من آن کتاب را دوست نداشتم،نخوانده بودم و حتی علاقه ای هم نداشتم که بعدها در موردش با من صحبت کنی.میدانستم وقتی کتاب را تمام کنی،من دیگر نیستم تا بخواهی با من در موردش صحبت کنی.این آخرین هدیه،تنها پیشکشی بود برای خوشحال کردن تو؛قبلیها برای تغییر دادنت بود،امید به خواندن کتابی که من هم دوست داشتم و علاقمند کردن تو به موضوعاتی که خودم به آنها علاقه داشتم.تو نمیدانستی این آخرین هدیه است.فکر کردی هدیهایست مثل تمام هدیههای قبلی.زنگ زدی و گفتی چند دقیقه وقت داری و میخواهی به دیدنم بیایی.امروز که دوباره به آن روزها و اتفاقات فکر میکنم از تو تعجب میکنم که چطور نفهمیدی.منی که هر روز زنگ میزدم،اساماس میفرستادم و دلگیر میشدم اگر سراغم را نمیگرفتی و جوابم را دیر میدادی. آن روز هیچ نگفتم و هیچ شکایتی نکردم و فقط گفتم بیا،منتظرت هستم و تو آمدی. در تمام طول راه سفر زمینیمان با قطار فقط گفتی میدانی فرق اینجا و ایران چیست؟حتی نگفتم چی؟گفتم هوم؟گفتی اینکه اینجا سکوت ِ محض است و در ایران همیشه صدای حرف زدن آدمها میآید.جوری نگاهت کردم که یعنی این خوب است یا بد.ادامه دادی چند ساعت است که در قطاریم؟سر تکان دادم که حالا هرچقدر.گفتی صدای کسی را میشنوی؟گوش کردم و هیچ صدایی نبود.گفتی به آدمها نگاه کردی؟کتابم را بستم و به دور و برم نگاه کردم٬یا با هدفون موسیقی گوش میدادند٬یا مشغول کتاب خواندن بودند یا با کامپیوتر کار میکردند.به تو نگاه کردم.ابروهایت را بالا بردی که یعنی دیدی؟در همان لحظه چند ردیف عقبتر کسی شروع کرد به حرف زدن.خندیدی: تعجب نکن!با موبایل حرف میزند.با شک به او خیره شدم که یعنی چرا صدای زنگ موبایل را نشنیدیم؟لبخند زدی: موبایل را در وضعیت ویبراسیون میگذارند که مزاحم کسی نشوند.اینجا هیچ صدایی نیست و در ایران٬از همان لحظه اول که تصمیم بگیری سفر کنی٬میتوانی صداها و همهمه را بشنوی٬از وقتی به آژانس هواپیمایی ایرانی قدم میگذاری٬اتوبوس ایرانیها و هواپیمایی که به سمت ایران میرود.لبخند زدی و کتابت را باز کردی که یعنی حرفم تمام شد.در تمام سه ساعت و بیست و هفت دقیقهای که در راه بودیم٬فقط همین چند جمله را گفتی.یادت هست؟
تو تبدیل شدی به دیواری بین من و دیگران.وقتی بچهایم، همه از تک تک کارهایی که انجام میدهی٫باخبر میشوند.تو درون یک آکواریوم هستی و همه میتوانند ببینند چه میکنی.به آنها نیاز داری تا به تو غذا بدهند٬آب آکواریوم را عوض کنند و از تو مراقبت کنند.بعد کم کم٬همانطور که آن اولین تک سلولی از آب بیرون آمد و رشد کرد و تبدیل به انسان شد٬از آکواریوم بیرون میآیی و یاد میگیری تکههایی از زندگیت را مخفی کنی.شاید هنوز در آکواریوم باشی و فقط رنگ آب کدر شده باشد و دیگر درونش دیده نمیشوی.با هر دروغی که میگویی٬دیواری ساخته میشود.همانطور که بزرگ میشوی و یاد میگیری به پدر و مادر و خانوادهات دروغ بگویی٬دوستانی پیدا میکنی که مثل تو هستند و میتوانی کارهایت را برایشان تعریف کنی.باز کسانی را داری که بینتان دیواری نیست٬باز در یک آکواریوم میافتی.این بار برای غذا و تعویض آب به آنها نیاز نداری٬برای حرف زدن٬تعریف کردن و همفکری به وجودشان محتاجی.در یک کلمه برای تنها نبودن.که کسی باشد تا بتوانی با او حرف بزنی.با دوستانت، با هم کارهای قدغنی که انجامش ممنوع است را انجام میدهید٬برای هم تعریف میکنید و به دیگران دروغ میگویید.تا اینجا منم مثل بقیه بودم تا اینکه تو آمدی.تو آمدی و من برای دیده نشدن تو٬شنهای ته آکواریومم را به هم میزدم تا آب گلآلود شود و دیده نشوی.دیگر نه فقط به مامان و بابا و خانواده٬بلکه به تمام دوستانم هم دروغ میگفتم.برای دیده نشدنت شروع کردم دور خودم و زندگیم دیوار کشیدن.میدانستم اگر از تو به کسی بگویم٬نه تنها درکم نمیکنند٬که سرزنشم هم خواهند کرد.شاید نه فقط سرزنش که از طرد شدن هم میترسیدم.دوستانم برایم تعریف میکردند و من فکر میکردم من هم تا قبل از حضور تو میتوانستم مثل اینها حرف بزنم ولی حالا.... تو شدی دلیلی برای تنهایی من٬برای سکوتم٬برای کنارهگیری و ترسم از آدمها.و هرچه تو مشهورتر میشدی٬ضخامت دیوار من هم کلفتتر میشد
خوابت را دیدن فقط برایم دردناک است.حتی وقتی در خواب من را میبوسی و با من با مهربانی رفتار میکنی.در حقیقت وقتی مهربان و خوبی دردناکتر میشود.وقتی بیدار میشوم و به یاد میآورم که نیستی و هیچوقت هم نخواهی آمد.از آینده کسی خبر ندارد، میدانم ولی امید داشتن به چه چیزی.دیشب هم خوابت را دیدم.با هم جایی میرفتیم.با ماشین.من و تو تنها بودیم.همدیگر را دوست داشتیم ولی چیزی بینمان بود.یک دیوار.دلیلی که به خاطرش نمیتوانستیم از احساساتمان بگوئیم.نمیدانم آن دلیل چه بود.دوستت داشتم و در دلم میدانستم دوستم داری ولی نمیدانستم چقدر.مطمئن هم نبودم.میترسیدم.شک داشتم.دلم میخواست دوستم داشته باشی ولی به همان دلیلی که نمیدانم چه بود نمیتوانستم از تو بپرسم.به جایی که باید رسیدیم.یک ساختمان بزرگ بود.خیلی بزرگ.شاید دنبال کسی بودیم.شاید ماموریتی داشتیم.نمیدانم.در خوابم هم فقط تو مهم بودی و تمام توجهم به تو بود.کس دیگری هم در خوابم بود؟مادربزرگم؟مطمئن نیستم.شاید در خواب بعدیم مادربزرگم را دیدم.آخر یک بار وسط خوابم بیدار شدم.ساعت شش و هشت دقیقه صبح بود.باز خوابیدم.وارد ساختمان شدیم و دنبال چیزی میگشتیم.نمیدانم چه.شاید هم دنبال کسی بودیم.برایم مهم بود که با تو باشم.همانجور بودی.مثل قبل.مثل خیلی قبل.مثل اولهای دوستیمان.موهایت همانجوری بود و همان بلوزی تنت بود که دوستش داشتم.همان حس را داشتی.همانجوری.وارد یک اتاق شدیم که کسی در آن نشسته بود.شاید هم کسی نبود و بعد وارد شد. نباید من و تو با هم دیده میشدیم.نمیدانم.مطمئن نیستم.شاید هم کسی نباید میفهمید ما برای انجام کاری به آنجا آمدیم.باید وانمود میکردیم که اتفاقی به آنجا رسیدیم.که کاری نداریم.که از آنجا رد میشدیم و اتفاقی تصمیم گرفتیم در آن اتاق توقف کنیم.من را به سمت خودت کشیدی و بوسیدیم.لبهایم را بوسیدی.من میدانستم دیواری بین ما هست و تو فقط به این دلیل من را میبوسی که دیگران فکر کنند ما دو دوستیم که فقط برای بوسیدن هم وارد آن اتاق شدیم.میدانستم آن بوسه هیچ مفهومی ندارد و من نباید از آن لذت ببرم.میدانستم فقط به اندازهای طول خواهد کشید که دیگران ما را نگاه میکنند و به محض برطرف شدن شکشان، از من جدا خواهی شد.میدانستم این بوسه نه عمقی دارد و نه مفهمومی.میدانستم نباید از لمس لبانت لذت ببرم.میدانستم نباید انتظار بوسهای محکم و فشار دستی را داشته باشم.ولی تو من را محکم در آغوش گرفتی و لبانت را محکم به لبانم فشار دادی.زبانت با توقع زیاد و نه آرام لبانم را لمس میکرد و من نمیتوانستم باور کنم و از شدت ناباوری از خواب پریدم.شش و هشت دقیقه صبح بود. روزی تصمیم گرفتم حرف بزنم.خوب آن شب را به یاد دارم که با دو دوست صمیمیام در پارکی نزدیک خانه در حال قدم زدن بودیم.یکی از دوستانم در مورد احساسات متناقضش میگفت و احساساتی که در موردشان عذابوجدان داشت.میگفت عشق دست آدم نیست،تو تصمیم نمیگیری که کی بیاید و کی برود،میآید و میرود و تو تنها نظارهگری.تنها کاری که از دست تو ساخته است این است که به دنبالش بروی یا نه،در دلت کاری نمیتوانی بکنی و تنها اختیار جسمت را داری.من نفس عمیقی کشیدم و فکر کردم بهترین لحظه برای گفتن همین لحظه است.کسی من را سرزنش نخواهد کرد،حتما درکم میکنند.در سکوتی که ایجاد شده بود حرفش را آرام ادامه دادم که وقتی عشقت نسبت به کسی باشد که تنها نیست و همراهی دارد،همه چیز سختتر میشود.دوستانم حتی لحظهای هم مکث نکردند تا من برای حتی یک ثانیه حس کنم کسی را دارم که من را میفهمد.هر دو با عصبانیت فریاد زدند نه!این درست نیست،این انسانی نیست،این اتفاق اصلا قابل قبول نیست و.... من دیگر نمیشنیدم و خودم را میدیدم که آب را گلآلودهتر میکردم و ردیفی آجر به دیوار کلفت بینمان اضافه میکردم. هیچوقت دلیلش را نخواهی فهمید.دلیل اینکه چرا او تو را دوست داشت و دیگری را نه.دلیل اینکه تو چرا او را دوست داشتی و دیگری را نه.نمیدانم دلیلی وجود دارد و نخواهیم فهمیدش یا اصلا دلیلی ندارد.بعد از تمام اتفاقات،وقتی همکار تازه با لبخند به سویم آمد،من هم فقط لبخند زدم و فکر کردم خوب شد دیروز موهایم را رنگ کردم و موهایم دورنگ نیست،خوب شد امروز کمی آرایش کردم و خوشحال شدم که قدش نه کوتاه است و نه خیلی از من بلندتر.
□
Wednesday, May 23, 2007
----------------------------------------
Thursday, December 21, 2006
● صدای زنگ ساعت در اتاق میپیچد و از خواب میپرم.از جای خالی او میگذرم و به سمت ساعت غلت میزنم،زنگ را خاموش میکنم و به ساعت نگاه میکنم که چند است.کمی زمان لازم دارم تا به یاد بیاورم که چند شنبه است و ساعت چند باید بیدار شوم.فکر میکنم باز هم....؟زیر لب،آرام با خود میگویم بخواب عزیزم و پتو را تا بالای گوشهایم بالا میکشم. باز صدای گنجشک.از خواب بیدار میشوم و فکر میکنم اگر گنجشکها نبودند چطور بیدار میشدم؟غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چند است؟بالش او را به سمتم میکشم و سرم را روی آن میگذارم.به پرده های سفید نگاه میکنم و فکر میکنم آیا باید عوضشان کنم؟یادم نمیاید که چند سال پیش خریدیمشان و دوست هم ندارم که به این موضوع فکر کنم.برای شروع یک روز،فکر خوبی نیست.فکر میکنم کاش باران بیاید.فکرم را ادامه میدهم:باران بیاید که چه؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق شده نگاه میکنم.خودم را به سمت جای خالی او می کشم و به کف اتاق،جایی که نور به زمین میخورد نگاه میکنم.به چوبهای روشن کف زمین.فکر میکنم وقتی میخواهم از تخت بیرون بیایم،اولین قدمم را بگذارم روی همین چوبها.حتما گرمتر است.بعد پایم را بگذارم روی گلیم سفید کف اتاق و بعد هم دمپائیهای مخمل قهوه ایم را پایم کنم و بعد دیگر بازی تمام میشود.وقتی خواستم بروم پائین هم پنجره را باز میکنم.قبلش باید درجه بخاری را کم کنم ولی اول دوش میگیرم.قبل از هر چیز باید از تخت جدا شوم.زیر لب،آرام به خودم میگویم بیدار شو عزیزم و پتو را کنار میزنم. وارد اتاق میشوم و پنجره را میبندم.فکر میکنم باز یادم رفت جوراب پایم کنم و وقتی پاهایم را روی سنگ سرد آشپزخونه میگذارم فکر میکنم دیگر فردا پا برهنه از اتاق بیرون نخواهم آمد.از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه میکنم و فکر میکنم مگر فردا قرار است چه چیزی عوض شود؟فکرم را تصحیح میکنم:فردا چه چیزی بهتر میشود؟کتری را پر از آب میکنم و میگذارمش روی گاز.کبریت جای همیشگی خودش است چون جز من کس دیگری از آن استفاده نمیکند : در کابینت بالا،سمت چپ،درون یک کاسه آبی.گاز را روشن میکنم و فکر میکنم بد نیست کتری را هم بشورم.بشورم که باز کثیف بشود؟فرض کن دیروز شستمش.لبخند میزنم و تکیه میدهم به ظرفشویی.لااقل میتوانم بیرون از آشپزخانه صبر کنم تا پاهایم یخ نکند.یا چهارزانو بنشینم روی صندلی.الان آب جوش میاید.یک کم دیگر صبر کن.میتوانم چند تا گلیم بیندازم کف آشپزخانه.که هر روز کثیف بشوند و مجبور باشم مدام بشورمشان؟شاید اگر پنجره آشپزخانه بزرگتر بود و نور بیشتری به درون می آمد،اینقدر زمین سرد نبود.یا اگر به جای سنگ،جنس کف از چوب بود.یا... آب جوش میآید و من دوباره لیوان چایم آماده نیست.لیوان را از کشو وسطی برمیدارم و چای کیسه ای را از کشو کناری.فکر میکنم کاش رنگ کابینتها سفید نبود تا هر لکه کوچکی رویشان دیده نمیشد.لیوان داغ را که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیست؟ کتابی که در حال خواندنش هستم را برمیدارم،درجه بخاری را کم میکنم،پنجره را باز میکنم و از اتاق بیرون میآیم.فکر میکنم کاش رنگ چوب پله ها هم مثل رنگ چوب کف اتاق روشن بود.شاید آنوقت بیرون آمدن از اتاق خواب و آمدن به طبقه پائین اینقدر غم انگیز نبود.میدانم چای آماده است و این به من قوت قلب میدهد.لبخند میزنم:چه کودکم من!چای آماده خوشحالم میکند.ولی بعد فکر میکنم همین لذتهای کوچک کافی نیست؟حالا میتوانم کتاب به دست،روی مبل بنشینم،چای بنوشم،شیرینی بخورم و کتاب بخوانم.و فکر کنم،البته. دسته کاغذهایم روی میز است.فقط باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟خودکار؟مداد؟خودنویس؟ اولین صفحه را میخوانم و وقتی میخواهم ورق بزنم،نگاهم میافتد به درخت توی حیاط.فکر میکنم چند سال دارد؟دلم میخواست از کسی بپرسم ولی مطمئن نیستم کسی بداند و نمیخواهم فکر کنند من اینقدر بیکارم که به تنها چیزی که فکر میکنم این است و تنها همین موضوع برایم اهمیت دارد.صبر میکنم و شب از او میپرسم.او چنین فکری نمیکند و میفهمد که چرا پرسیدم.نشان را میگذارم بین صفحات،کتاب را روی میز میگذارم و لیوان چایم را برمیدارم.فکر میکنم اگر خانه مان این پنجره ها را نداشت چطور میشد؟سعی میکنم اتاق را بدون پنجره تصور کنم:زمین چوبی تیره،چند تکه فرش قهوه ای،مبلهای بزرگ و کرمی که دور شومینه چیده شده و کتابخانه پر از کتاب دور تا دور اتاق.پنجره را از دیوار روبرویم حذف میکنم و به جایش کتابخانه دو طرف را بهم وصل میکنم و درون طبقاتش را پر میکنم از کتاب.خودم را میبینم که در تاریکی نشسته ام و جایی نیست تا موقع چای خوردن به آن نگاه کنم یا درختی که فکر کنم چند سال دارد و بخواهم مقایسه اش کنم با سن خودم یا مادر و پدری که دیگر نیستند.شومینه را باید همیشه روشن نگه دارم و این برایم راحت نیست.باید هر شب از او بخواهم که مواظب باشد چوب به اندازه کافی در اتاق هست تا در طول روز که خانه نیست آتش خاموش نشود.گرچه با خوشحالی برایم این کار را میکند ولی.... قفسه پر کتابی را که ساخته ام خالی میکنم و از جلو پنجره برش میدارم،نور خورشید باز اتاق را روشن میکند و فکر میکنم بد نیست این بار به جای پرده های سنگین و تیره،پرده روشن بخرم. به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشد.یا بهتر از آن به دیروز.ولی دایره سرجای خودش است:چسبیده به امروز.جلوتر میروم و به اعداد ریز بالایش نگاه میکنم:شش خط تیره دوازده.پس ساعت پنج و نیم باید از خانه راه بیفتم تا به موقع برسم.شش ضربدر هشت.چهل و هشت یورو.کاش امشب آدمهای بخشنده و ثروتمندی به رستوران بیایند تا لااقل انعام بیشتری بگیرم.از فکر کاملم خوشم میآید.بخشنده و ثروتمند باید کنار هم باشند.هیچکدام از این صفتها به تنهایی به درد من نمیخورد و باید هر دو با هم باشند تا به نفعم شود.اول ساعت را نگاه میکنم و بعد زل میزنم به ورقهای روی میز.پنج ساعت وقت دارم و هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم با چی بنویسم. باید تصمیم بگیرم برای امشب شام چی بخوریم.کاش لازم نبود من تصمیم بگیرم.ولی او دوست دارد به سلیقه من غذا بخوریم.باید از این حساسیت و توجهش خوشحال باشم ولی در خلوتم شکایت میکنم.جرات ندارم از ناراحتیم چیزی بگویم:نمیخواهم ناراحت شود.کسی را هم ندارم تا در این مورد با او صحبت کنم.شاید اگر مادر زنده بود متوجه ناراحتیم میشد.شاید هم نه.همانطور که خواهرم بار پیش از دستم عصبانی شد که به جای اینکه خوشحال باشم بیخود بهانه می گیرم.فکر میکنم بهتر است امروز به کتابفروشی سر بزنم و یک کتاب آشپزی بخرم تا وقتی هیچ غذایی به ذهنم نمیرسد،از آن کمک بگیرم. خودکار سیاه را برمیدارم،یکبار دیگر کاغذهای آ4 را مرتب روی هم میگذارم و شروع به نوشتن میکنم.مثل همیشه یک کاغذ کوچکتر هم کنارم میگذارم تا افکار ناگهانیم را روی آن یادداشت کنم؛یا کارهایی که باید انجام بدهم و میترسم فراموش کنم.در مدت پنج ساعتی که وقت دارم میتوانم یک ساعتش را بنویسم.بعد باید شام او را آماده کنم و ناهار فردا را.اولین کلمات را مینویسم و فکر میکنم نمیتوانم جنس کف زمین خانه را عوض کنم ولی میتوانم برای خودم یک جفت دمپایی بخرم.روی کاغذ کوچک کنار دستم مینویسم دمپایی.به نوشتن روی کاغذهای آ4 ادامه میدهم و بعد از چند خط جلوی دمپایی کلمه مخمل قهوه ای را اضافه میکنم.سعی میکنم تمرکزم را از دست ندهم ولی احساس خستگی نمیگذارد.فکر میکنم باید بهش یادآوری کنم که صبحها بعد از بیدار شدن،زنگ ساعت را خاموش کند که دوباره زنگ نزند تا من صبح زود بدخواب نشوم.باید بهش بگویم که من شبها مثل اون زود نمیخوابم و حق دارم که بخواهم صبحها بیشتر بخوابم.فکر میکنم که آیا به حرفم گوش میدهد؟بنویس!روی کاغذ کنار دستم مینویسم بیدار شدن با صدای ساعت یا گنجشک و برمیگردم به کاغذهای آ4.باید آرام بمانم و ذهنم را رها کنم.به ساعت نگاه میکنم و فکر میکنم کاش مجبور نبودم شام درست کنم.کاش فقط باید تصمیم میگرفتم که شام چی میخواهیم بخوریم و خدمتکاری داشتیم تا برایمان غذا درست کند.کاش....بنویس!روی کاغذهای آ4 ادامه میدهم : ولی باید مواظب باشم خدمتکار کتاب آشپزی را نبیند.اگر ببیند به او میگوید و او ناراحت میشود.دوست دارد که من انتخاب کنم آشپز چه غذایی درست کند.کاش میتوانستم قانعش کنم که کتاب فقط یه کمک است و باعث نمیشود غذایی که قرار است با هم بخوریم برایم بی اهمیت شود.آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشوم...
□
Thursday, December 21, 2006
----------------------------------------
|